واژه فرهنگ
در لغت نامه یکی از پر کاربردترین اسم های معنی است.مثلا مردم در مورد فرهنگ ملی
شان نگرانند و ممکن است هنر های معینی را در این مورد،مانند اپرا،در ذهن داشته
باشند.شاید هم بطور کلی تر در مورد شیوه آشپزی شان ،عادات غذا خوردنشان ،دینشان و
ورزش هایشان بعنوان فرهنگ فکر کنند. جیو فری هارتمن استاد ادبیات انگلیسی از فرهنگ
بعنوان واژه ای فتنه انگیز یاد می کند .فرهنگ در عین اینکه چیز خوبی است چیز
خطرناکی هم هست. ویلیامز فرهنگ را یکی از دو سه واژه پیچیده در زبان انگلیسی می داند
ودر کتاب فرهنگ و جامعه خود به بررسی چهار معنای مهم این واژه می پردازد:
نوعی وضعیت ویژه
ذهن،وضع رشد فکری کل یک جامعه،علوم انسانی و سبک کلی زندگی یک گروه یا یک ملت.
هرچند که در کتاب
واژگان کلیدی خود به سه مفهوم آخر می پردازد اما بعد ها در کتاب جامعه شناختی اش،فرهنگ،آنرا
با معانی دوم و سوم ذیل امر کلی تر کیب کرده است.که هر سه مورد در نقطه
مقابل معنای چهارم و انسان شناختی آن بود.
این مفهوم در نخستین
معناهایش در انگلیسی و فرانسوی اشاره به میل به رشد طبیعی در حیوانات و گیاهان
دارد و بنظر ویلیامز در اوایل قرن شانزدهم بود که که کاربرد انگلیسی این واژه رشد
پیدا کرد و در اواسط قرن هفدهم نخستین بار بعنوان اسمی مستقل جهت اشاره با فرآیندی
انتزاعی بکار رفت.
تعریف های موجود
اصطلاح فرهنگ گوناگونند اما اجازه دهید فرهنگ را قلمرو کلی نهادها و مصنوعات و
عملکردهایی قامداد کنیم که دنیای نمادین ما را شکل می دهند که بر این اساس این
اصطلاح به یک معنی ار معانی آن موارد زیر را شامل می شود:هنر و دین ,علم و
ورزش،آموزش و فراغت .اما بطور معمول هیچگاه فعالیت هایی را که معمولا اقتصادی و
سیاسی باشند را در بر نمی گیرد.
این مضمون مثلا در
مارکس تحت عنوان تفکیک بین شیوه تولید و روبنای سیاسی و آگاهی اجتماعی و در مارکی
وبر بین طبقه و حزب و منزلت مطرح شده است.بهر صورت منزلت تقریبا جادویی فرهنگ در
دوره به اصطلاح منازعات فرهنگی اواخر فرن بیستم در ایالات متحده یعنی جایی که
فرهنگ می توانست بطور همزمان هم بر فرهنگ متعالی متداول در سنت آکادمیک و هم بر ضد
فرهنگ های قومی و جنسی ،نسلی و جنسیتی جنبش های جدید دلالت داشته باشد.
منازعات فرهنگی فرصت
مناسبی برای حرکت از فرهنگ بسوی مطالعات فرهنگی فراهم ساخت که نخستین مرکز این
مطالعات در سال 1964 بعنوان واحد پژوهشی فارغ التحصیلی به مدیریت ریچارد هوگارت که
در آن زمان استاد ادبیات انگلیسی بود در بیر منگام تاسیس شد.شایان ذکر است که
الگوی مطالعات فرهنگی بیرمنگامی واحدی وجود ندارد بلکه کثرت ناگزیری از الگوهای
رقیب و اغلب متناقض وجود دارد.بهر صورت مطالعات فرهنگی ذیل چهار معنای اصلی خلاصه
می شوند.مطالعاتی بین رشته ای یا فرا رشته ای:نظرات هوگارت،نوعی مداخلا سیاسی در
سایر رشته های دانشگاهی:مانند نظرات هال ،رشته ای کاملا جدید که بر مبنایی کاملا جدید تعریف می شود :یعنی
مطالعه فرهنگ عامه و رشته ای جدید که بر مبنای پارادایم نظری جدید تعریف می شود:جایگزینی
چاوسر،شکسپیرو وردزورث با کمدی های بتمن ،تلویزیون،فیلم ها و موسقی راک.بهر صورت
هر سه بنیانگذاران اصلی این رشته –هوگارت،ای پی تامپسون و ریموند ویلیامز تعهد
آشکاری به مطالعه فرهنگ عامه و فرهنگ طبقه کارگر داشتند.اما تلقی های نوتری نیز
وجود دارد مثلا تونی بنت از مطالعات فرهنگی بعنوان رشته ای که اساسا به بررسی
روابط بین فرهنگ و قدرت می پردازد یاد می کند.
برای بحث بیشتر در
مورد نظریه فرهنگی لازم است اشاره ای به معنای فرهنگ گرایی که در مقابل مطالبات
فایده مندی-بدین معنی که جامعه چیزی جز مجموعه ای از افراد مستقل و متفاوت که تمام
مقصود و هدفشان فقط و فقط کسب لذت و فایده است می باشد نیست و جامعه ای خوب است که در آن این
امکان برآورده شود و در آن بازارها تا آخرین حد ممکن آزادانه با هم رثابت کنند و
دولت هم فقط به این دلیل وجود دارد که چارچوبی قانونی برای کارکرد آرادانه این
بازارها فراهم کند-قرار می گیرد بکنیم.
مطالعات فرهنگی دو
بسترنظری مجزا دارد:فرهنگ گرایی آنگلو مارکسیستی (آلمانی و بریتانیایی)و مارکسیسم
ساختارگرایانه
فرهنگ گرایی
آلمانی:که ژرف بین ترین نظریه پردازان فرهنگ گرایی اند و کلا تمایل داشت خاص بودن
و منحصر به فرد بودن فرهنگ را بازبان بومی و مفاهیم مربوط به ملیت پیوند بزند و به
سه دسته رمانتیسیسم-که کلا به واکنشی
اطلاق می شود که علیه روشنفکری در انواع هنر و فلسفه بود- ،تارخ گرایی –که
رخدادهای تاریخی را فقط با مراجعه به زمینه بلاواسط وقوعشان می توان فهم کرد- و
هرمنوتیک-که جهت اشاره به آن دسته نظریاتی بکار می رود که مسئله محوری آنها نحوه تفسیر فهم معناهای
مورد نظر دیگران است -تقسیم می شوند.
فرهنگ گرایی
بریتانیایی :از آرنولد تا لیویس
این فرهنگ گرایی
مدیون رمانتیسیسم و تاریخ گرایی است تا هرمنوتیک.
ماتیو آرنولد
تعریف او از فرهنگ
شادمانی و مهربانی است ،بهترین گفته ها و اندیشه هاست ،و اساسا بی طرف است.از دید
او فرهنگ نیرویی اجتماعی در مقابل تمدن مادی است و این بازماندگان قشر فرهیخته
درون هر طبقه هستند که از پیشرفت مداوم فرهنگ بشری محافظت می کنند.دولت نیز چیزی
جز نهادی که محصول طبیعی مفهوم فرهنگ است نمی باشد.
تی اس الیوت
الیوت ،شاعر
معروف،مردی فرهیخته و تحت تاثیر فلسفه هگل بود.اونیز مانند آرنولد معتقد بود که
یگانه شیوه در ک فرهنگ شیوه ارگانیک و کل گرایانه است.او بر پیوستگی امر ادبی و
غیر ادبی تاکید می کند و در جهت تفسیر اسان شناختی تر و امروزی تر نظریه آرنولد را
بسط می دهد.او می گوید فرهنگ شیوه زندگی افراد خاصی است که در جایی مشخص در کنار
هم زندگی می کنند و فرهنگشان در هنرشان و آداب و رسومشان تجلی م یابد و فقط نخبگان
فرهنگی جامعه نیستند که می توانند فرهنگ را درک کنند فرهنگ در تار و پود روزمره
گروههای غیر نخبه نیز رسوخ می کند.
اف آر لیویس
محور فعالیت فکری او
کوششی برای طرح ریزی سنت رمان انگلیسی و شعر انگلیسی در چارچوب دقیق ارگانیستی است
او نیز مانند الیوت معتثد بود که فرهنگ ادبی و غیر ادبی بطرزی تفکیک ناپذیر بهم
گره خورده اند و اینکه سلامت فرهنگی باید مشتمل بر وحدت فرهنگ نخبگان و فرهنگ عامه
پسند باشد که البته بیشتر از الیوت بر فرهنگ نخبگان یا فرهنگ اقلیت ارزش می نهاد.و
همچنین مانند الیوت معتقد به نوعی نظریه انحطاط فرهنگی بود که ریشه در فرایند صنعتی
شدن داشت.او نیز مانند آرنولد و الیوت ،فرهنگی مشترک ،یعنی فرهنگی متعلق به اجتماع
ار گانیک پیشا صنعتی و باز تاب مداوم این فرهنگ در میراث زبان انگلیسی را در مفابل
نقطه تمدن صنعتی مدرن قرار می دهد.و اینکه نخبگان باید در مقابل جامعه توده ای در
حال رشد بسیج شوند.
فرهنگ گرایی لیویس
از حیث فرهنگی نخبه گرایانه و ار حیث سیاسی ارتجاعی بود و با تلثی که گرایش سیاسی
مساوات طلبانه از فرهنگ داشت جور در نمی آمد.در این راستا نوع دیگری فرهنگ گرایی بعنوان
فرهنگ گرایی چپی بوجود آمدکه سه چهره بر جسته آن ای پی تامپسون،ریچارد هوگارت و
ریموند ویلیامر بودند.
ای پی تامپسون و
ریچارد هوگارت
بنظر تامپسون فرهنگ
طبقه کارگر انگلستان با صبر و حو صله درخت آزادی را رشد و پرورش داده بود و یا
بنظرهوگارت رسانه های چاپی جدید به فرهنگ قدیم طبق کارگر صدمه وارد کرده است.هوگارت
نیز مانند لیویس قائل به نظریه احطاط فرهنگی بود اما از دید هوگارت فرهنگ طبقه
کارگر بود که باید تمجید می شد نه فرهنگ اقلیت تیز هوش.
ریموند ویلیامز
با این همه قدرت
تحلیلی فرهنگ گرایی چپی فقط دز آثار ویلیامز بطور کامل نمود پیدا می کند.نوآوری او
در زمینه سنت فرهنگ گرایی دروارونه ساختن ارزیابی اجتماعی و فرهنگی بطور کلی بود
به گونه ای که هر نوع دستاورد فرهنگی مشخص طبقه کارگر از این پس نه بطور منفی بلکه
به طرزی مثبت ارزیابی می شد.ویلیامز اصرار داشت که فرهنگ امری معمولی است و مهم تر
از آن اینکه فرهنگ تنها مجموعه ای از آثار فکری و تخیلی نیست بلکه اساسا شیوه کل
زندگی است.ویلیامز مفهوم کلیدی ساختار احساس را ابداع می کند ساختار احساس به یک
معنا فرهنگ دوره ای است :ثمره زنده و منحصر به فرد تمام عناصر در یک ساخت کلی است.بطور
خلاصه ساختار احساس ضد هژمونی است و ویلیامز همواره تاکید می کرد که در فرهنگ
زیسته چیزهای بسیار زیادی وجود دارند که نمی توان آنها را به فرهنگ مسلط فروکاست.
ماتریالیسم فرهنگی –ایده
فرهنگ هم خصلت مادی دارد و هم واقعی –ویلیامزکه در دهه های 1960 و 1970 آغاز شد
بسوی الگوهای نظری جدید که قائل به جسم مندی و مادیت اجتناب ناپذیر متون فرهنگ و
نهادهای فرهنگی بودند ،حرکت کرد.ماتریاسلیم فرهنگی تاثیر زیادی بر مطالعات فرهنگی
و ادبی گذاشت که در اینجا می توان به چند چهره برجسته در نحله ماتریالیسم فرهنگی
اشاره کرد:
تری ایگلتون
در یک کلام او می
گفت نتوانسته این نکته را درک کند که ایدئولوژی بورژوایی چگونه ذهنیت طبقه کارگر
را شکل می بخشد و بهمین دلیل ساخنار احساس برای نظریه پردازی در باب ایدئولوی
نامناسب بود.در اواخر دهه 1970 ایگلتون به زیبایی شناسی والتر بنیامین باز گشته
بود.و بطور کل در آثار او طرد آلتوسر گرایی با نوعی علاقه مفرط به پساساختارگرایی
و توجه فزاینده به ماتریالسم فرهنگی همراه بود.
گفتیم که تاریخ
گرایی جدید و ماتریالیسم فرهنگی دو موضع نظری محسوب می شوند که قدر مشترکشان در
این است که هر دو فرهنگ را عملی مادی تعبیر می کنند و گرایش هر دو به ربط دادن
ادبیات به تاریخ،اعتقاد به تفکیک پذیری متون . زمینه ها و داشتن اعتقاد بر مبنای
دیدگاهی که دارای تعهد سیاسی است می باشد.در ضمن تاریخ گرایی جدید را می توان
ماتریالسم فرهنگی به زبانی پست مدرن دانست که به تاریخ مند کردن متون و اثر بخشی
فدرت از مجرای فرهنگ علافه مند است.
حال هنگامی که
ماتریالسم فرهنگی و تاریخ گرایی جدید مشغول استفاده از تحلیل های پسا ساختار
گرایانه در مطالعات ادبی بودند رویکرد همسنگ آنها بنام مطالعات فرهنگی در بیرمنگام
گسترش یافت.
استوارت هال
در سال 1968 که
هوگارت بیر منگام را ترک کرد هال که تحت تاثیر فرهنگ گرایی چپی بود جانشین او شد.او
در بیرمنگام سنت غنی پژوهش فرهنگی انتقادی را به یادگار گذاشت.آثار هال به لحاظ
موضوع به رسانه های توده ای و نحوه شکل دادن این رسانه ها به افکار عمومی و عملکرد
های مخرب خرده فرهنگ های عامیانه که ممکن بود مشروعیت دولت را تعیین کنند بود.هال
و همکارانش معتقد بودند مسائل تا آنجا که به ساخت اجتماعی رضایت مربوط می شوند در
چارچوب میالعات فرهنگی نه علوم ساسی قرار می گیرند.مثلا در مورد تاچریسم چیزی که
آنرا با اشکال قدیمی تر محافظه کاری متمایز می کند شیوه ه های خاصی است که از طریق
آنها هژمونی تثبیت و حفظ می گردد بدین معنی که یک رضایت همگانی از طریق پیوند وثیق
تاچریسم با عناصر و رگه های اصلی فرهنگ سنتی طبقه کارگر تخقق یافته است(میلنر و
براویت ،2002،مروری بر فصل اول و دوم).
منبع:
میلنر،آندرو و
براویت،جف،در آمدی بر نظریه فرهنگی معاصر،جمال محمدی،تهران،ققنوس،1385