تبليغاتX
Cultural Studies Stuffs & Me

از گذشته هر کدام از ادیان برای روابط بین دو زوج (زن و شوهر) قوانینی تعیین می کردند که بیشتر آنها حول زیاد کردن ویا محدود کردن جمعیت آن اجتماع بوده است . ارتباط بین دو جنس مخالف تنها یک رابطه شخصی و صمیمی نبود، بلکه اساسی برای شکل دادن آن جامعه بوده است. ارتباط بین سکس ها و تنظیم روابط آنها نسبت به هر جامعه ای متفاوت بوده است . خلاصه کنم که تنظیم ارتباط بین دو نفر (زن و شوهر ) هنگامی انجام می گرفته که تنها و تنها دارای کارکری مثبت برای تنظیم آن جامعه باشد.

 

مثلا این قوانین حتی چگونگی عقد دو نفر و نحوه برگزاری مراسم عقد این دو را نیز تعیین می کردند و حتی آنرا به تفصیل بیان می کردند. مثلا هم در اسلام و هم در مسیحیت کلامی گفته می شود ( خطبه در اسلام) و pronounce در مسیحیت و زن و مرد به عقد هم در می آیند .

 

یا در مورد هم جنس گرایان: بطور کلی هنوز هم که هنوزه ادیان با روابط هم جنس گرایانه و بطور کلی با روابط خارج ار heteronormativity مخالف بوده اند و هیچگاه افراد خارج از این نرم را از مخاطبین خود ندانسته اند اما عجیب اینجاست است که هم اکنون که  در برخی کشورهای غربی (بطور کلی بعد از جنبش های هم جنس گرایان   دولت رفاه و با با زیاد شدن ایدز) شمار این نوع روابط زیاد شده است ( علی رغم مخالفت کلیسا)همچنان از خطبه ای مشا به آنچه برای عقد زن و مرد استفاده می کنند برای بعقد در آوردن هم جنس گرایان هم استفاده میشود و جالبتر آنکه در بعضه جاها این عمل در کلیسا انجام می شود

 

حال اگر این است آن چیست و اگر آن است این چیست

 

مثال دیگری که از تعیین این قوانین می توان زد مسئله برخورد دین که با زنان بوده است. اين طور كه از گذشته معلوم است دين خيلي با زتان دوست نبوده است .و همچنان آنها را جنس دوم و تابع مردان می دانسته حال چه در و چه در اسلام چه الان هم كه در قرن بيست و يكم به سر مي بريم و در بعضي از نقاط دنيا تحت عنوان دین یا همان ایین مقدس مثل آفريقا زنان را ختنه مي كنند.

 

 ار تباط بین مذهب و سکسوالیته همیشه با نوعی اخلاق جنسی همرا ه بوده که در این اخلاق ، سکسوالیته بطور کلی یک تابو معرفی شده که نماد آن بدن است  و این بدن دشمن روح استو در این راستا  بدن زن همیشه بعنوان بدنی شیطانی و بدنی که تنها کارکرد آن منحرف کردن مرد است مطرح شده است.

 

از این نوع کلیشه ها تا دلت بخواهد در ادیان وجود دارد . اما با پیشرفت علومی مانند جامعه شناسی و رساله اصلی افسون زدایی ، مقدس بودن و عام بودن ادیان نیز زیر سوال می رود. دیگر قوانینی ثابت تحت عنوان دین یا هر مکتب قانونگذار دیگر وجود ندارد و و قدرت است که آنرا به نفع خود تغییر می دهند. مثلا همین چند روز پیش بود که پاپ بعد از رسوایی کششیان در اقصا نقاط جهان بالاخره دستور استفاده از کاندوم را داد. و معلوم نیست که تا چند وقت دیگر چه دستوراتی را صادر کند...

 

+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در دوشنبه هشتم آذر 1389 و ساعت 8:44 |

بنظر من ورزش از دو جهت در تهران جاي بررسي داره : مورد اول كه مورد علاقه من هم هست اينه كه چرا با وجود مانعي مثل حجاب اينقدر مردم خصوصا زنها بسمت ورزش بمنظورمديريت، تغيير بدن و بنحوي استاندارد كردن آن مي روند.

 

 مورد دوم جنسيتي بودن مكانهاي ورزشي است كه جاي بسي تامل دارد.

 

موضوع اول كه مسئله خود من نيز هست اين بود كه چرا با وجود مانعي مثل حجاب اينقدر مردم خصوصا زنها بسمت ورزش بمنظور بنحوي استاندارد كردن آن مي روند صد در صد اين مسئله جاي تحقيق عميق كيفي دارد تا دلايل آن روشن شود  اما مي توان به چند مورد اشاره كرد كه بيربط با قضيه نيستند : 1. ظهور و رشد فرهنگ مصرفي كه همه چيز فقط و فقط به بمنظور مصرف مي باشد حتي بدن انسان و انسان از بدنش بنحوي استفاده مي كند و آنرا مصرف مي كند حال با تاتو كردن آن يا با لاغر و چاق كردنش

 

2. افزايش فرد گرايي است كه در تقريبا در تمام پديده هاي اجتماعي نفوذ كرده است . با ورود مدرنيته فردگرايي در تمامي عرصه هاي زندگي اجتماعي رسوخ كرده است ( البته من نمي خواهم وارد اين بحث شوم كه ايا ايران مدرن شده است يا نه فقط تا همين حد كه جهاني شدن جايي براي مدرن نشدن هيچ جايي نگذاشته است.)

 

از نظر من رابطه قابل توجهي بين اين حس فردگرايي مدرن با مديريت بدن و متعاقبا ورزش كردن بعنوان يكي از راههاي مديريتي وجود دارد ( كه البته جاي بحث و بررسي دارد.)

 

2. در مورد جنسيتي بودن مكانهاي ورزشي اين مسئله تو ذهن آدم تداعي مي شه كه انگار يه سري مكانهاي ورزشي كلا مردانه تعريف شده اند مثل استاديومهاي فوتبال ( البته همه جاي دنيا اينجوري ها) حالا كاري ندارم يه جا اجازه مي دن زنا برن يه جا اجازه نمي دن ...

 

تو ايران بغير از باشگاههاي ورزشي مخصوص زنان هم كه ديگه بقول معروف در و پيكر داره همه مكانها يه جورايي مردونن .. مردونن به اين معني كه اگه تو بخواي بري با لباس ورزش تو يه مثلا پاركي ورزش كن و بدوي با نگاه خيره مردم مواجخ مي شي ( البته زنام نگات مي كننا) مي خوام بگم اين جداي از داستان اون چشم چراني و ايناست ( البته بنظر من ).

 

يا مثلا تاكسي ها كه قبلا بحپشو كردم ...

+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در شنبه پانزدهم آبان 1389 و ساعت 23:26 |

اول داستان بگم كه اينا همه حرفها و نظرات شخصي منه و هر كسي ي هر كسي مي تونه باهاش مخالف باشه


حجاب انواع مختلف داره اما معروفتريناش كه معمولا زنارو تو ايران باهاش مشخص مي كنن و مي شناسن مانتويي و چادري ا . البته اينجا تنها جايي نيس كه آدما با پوششون شخصيتشونم معلوم مي شه و حجاب هم تنها وسيله اي نيس كه اين كارو مي كنه ولي بهر حال.

 

تعاريف:

 

مانتويي معمولا به زني كسي گفته مي شه كه مانتو وروسري سرش مي كنه و چادري به زني مي گن كه چادر سرش مي كنه. قديمترا(البته تا جايي كه من يادمه و عرف بود) اينجوري بود كه چادري ها كاملا چادري بودن و مانتويي ها كاملا مانتويي يعني اينكه اگه كسي چادري بود اينجوري بود كه چادر بلند مي پوشيد  يعني به چادرش اين اجازه رو مي داد كه بدنشو بپوشونه  و با روسري و يا مقنعه اي يا روسيري هم موهاشو كاملا مي پوشوند و معمولا آرايش زيادي هم نداشت. مانتويي هم مانتو  مي پوشيدو و روسري . معمولا مانتويي ها اونايي بودن كه آرايششون بيشتر بود و خيلي هم حالا بهر دليلي  تو قيد و بند اين نبودن كه مانتو  يا روسري شون پوششي واسش ايجاد كنن.

 

مي دوني ميخام چي بگم من مي دونم توي همه اين موارد استثنات و اينام پيدا مي شده و لي مي خام بگم كه انگار اصلا كلا از چادري يه انتظار ديگه اي مي رفت ( البته نمي دونم شايد هنوزم ميره) . انگار يه جورايي چادري اصلا فرشته بو و زميني نبود مانتويي ام كه مانتويي بود ديگه حالا..

 

انگار آدم چادري ( نظر شخصي خودمو مي گما) چه جورايي مظهر اون آدم خوبه بود مانتويي آدم بده..

 

البته بايد بگم كه تلويزيون هم هنوز سعي داره از اين داستان زياد كنه و اين روايت و باز نمايي كنه كه مي شه تو اين موردم يه جورايي بخش  نقد كرد ) آگهي وسط برنامه بود اين).

 

حالا so what .چيزي كه من ميخام بگم اينه كه بنظر من داستان چادري خوبه و مانتويي بد يه جورايي انگار تموم شده يا ( بازم دارم مي گم نظر شخصي منه) يا يه جورايي كم رنگ شده همه چي باهم قاطي شده حالا اين وسطا چادري ا بدم داريم مانتويي ا خوبم داريم .

 

 با اومدن انواع و اقسام چادرها شما چادري هايي رو مي بينيد كه چادرشون رو هنگام راه رفتن باز مي ذارن يا يه جوره كه وقتي راه مي رند حالا يا باد مي خوره يا هر چي اين باعث مي شه چادرشون باز بشه يا مثلا خيلي خيلي آرايش مي كنن..

 

راستش واقعا واقعا قصد انتقاد ندارم فقط مي خام به اينجا برسم كه يه موقعي به هر دليلي انگار پوشش زنها نمايانگر شخصيت اونا بود اما الان ديگه اينجوري نيس.


+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در شنبه هشتم آبان 1389 و ساعت 21:52 |

يك سري چيزا هس كه بشون ميگن عادات كه بقول معروف زنونه مردونه هستن .. مثه مثلا لباس كه مي گن اين زنونس او مردونه...

 

اگه مردي سيگار بكشه مشكلي نيس اما اگه زني سيگار بكشه احتمالا يه جاي كارش مي لنگه ديگه نه؟

 

ببخشيد ببخشيد ببخشيد مردا راحت underwear شونو تو خيابون درست مي كنن ولي حالا كافيه يه زني بخواد روسري شو يا مو شو تو خيابوني درست كنه ديگه صد نفر متلك مي گن...

 

 مثلا اگر مردي با پيرجامه بره تو خيابون كسي اصن نگاش م نمي كنه ولي كافي زني يه لباس راحتي يا دامني زير مانتوش پوشيده باشه مثلا بخواد بره سبزي بخره ...

 

خنده داره هميشه مرداي چاق كسي رو تو زندگي شون دارن اما زنا اگه يه كم اضافه وزن داشته باشن پيدا كردن يه مردس حالا با هر label  ي دچار مشكل مي شن.

 

اگه يه مردي فروشنده باشه يا راننده تاكسي باشه اشكالي پيش نمي آد ولي اگه يه زن...

 

زن آرايشگره اوه اوه .. مرد آرايشگر نون حلاله..

 

اó مردي عياش و خوش گذرون باشه حتي اگه زن و بچه ام  داشته باشه ok  اما اگه يه دختر مجرد يه كم خوشگذرون باشه آخ آخ...

 

واي واي اينو يادم رف اگه يه مرد خونه مجردي داشته باشه خوب مرد ديگه حالا فك كنيد يخ دختر تنها زندگي كنه..

 

اگه مرد طلاق گرفته باشه اشكال نداره ولي زن مطلق بيوه ست ديگه خوب

 

ببخشيد من انقد ركم ولي اگر مردي قبل از ازدواج sex داشته باشه مشكلي نيست ولي اگه زني .. نگم ديگه

 

اگه مردي بره دبي واسه هزار تا كار مشكلي نيس ولي زني تنها بره دبي...

 

اگه واسه مردي تو فسي بوك ش يا مسنجرش پيغام بذارن اگه زود جواب بده مشكلي نيس ولي اگه دختره زود جواب بده مي گن هله

 

اگه داماد بار اول سر سفره عقد بگه بله ok ولي اگه عروس بار اول بگه مي گن باز هله

 

يادمه دكتر پرستش ترم پيش حرف جالبي زد مي گفت دنياي مدرن ايجاب مي كنه كه ديگه نبيننت وقتي تو خيابون يا كوچه راه مي ري ديگه كسي بت توجه نكنه ولي تو ايران و تهران اين جوري نيست زنها فرصت تنها بودن ندارند نمي تونن مثلا برن رو چمنا دراز بكشن شايد خيلي داستانا از اينجا ناشي مي شه..

 

 

و اگه ...

+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در یکشنبه دوم آبان 1389 و ساعت 0:10 |

چيزايه عجيبي آدم تو خيابون و اين ور اون ور مي بينه ... نمي دونم يادتون هس تا چن وخ پيش تاكسي ها دو نفر  راجلو مي شوندن يعني واقعا فاجعه بود اون جلو له مي شدي.. حالا تو اين هيري ويري مردا ديدي مي خواستن جنتلمن بازي درآرن مي ذاشتن تو سمت پنجره بشيني و خودشون سمت دنده مي شستن ولي در هر صورت له مي شدي و بازم چسبيده بودي به يه آدم غريبه حالا بماند چه اتفاقايي مي افتاد.. نمي دونم چي شد كه ديگه گفتن نمي شه دو نفر جلو بشينن و مسكه اين داستان تا حدودي حل شد.يا نمي دونم شايدم حل نشد. چن وخ پيشا داشتم دقت مي كردم حالا كه تو هر تاكسي 4 نفر جا مي شن قوانين عجيبي تو اين تاكسي ا بوجود اومده البته مي گن قبلا بوده ولي من تازه كشفش كردم .. داستان از اين قراره اگه يه مردي زودتر بياد و جلو بشينه و دو تا مرد ديگه پشت و تو(مونث)  نفر چهارم باشي گويا ادب حكم مي كنه كه مردي كه جلو نشسته بياد پش بشينه تا سه تا مرد عقب باشن و تو بقول معروف اون جلو راحت باشي و در نهايتم اون آقاهه تا آخر بادي به قب قب مي ندازه كه آره ديگه ببينييد من چقدر با شعورم  .. تازه اگه اون مردم اين كارو نكنه راننده بهش مي گه مي شه آقا شما لطف كن عقب بشين تا خانوم جلو راحت بشينه( البته مثلا راننده تاكسي هاي     ok اينكارو مي كننا نه همه) ولي اگه دو تا مرد باشن و دوتا زن ديگه هر كي زودتر بياد اون برنده است ديگه...

 

حالت بعدي حالتي كه جلو پر باشه (حالا چه مرد چه زن) و پشت يه خانم سمت پنجره دست چپ نشسه باشه يه آقا وسط  و جاي سوم خالي باشه و نفر سوم كه خانوم باشه بخواد سوار شه ( حالا اين سوار شدن هر جايي هس ديگه: وسط كوچه يا خيابان يا حتي اتوبان) در اينجا اون آقا بايد پياده بشه تا وسط قرار نگيره و در نهايت دو تا خانم پيش هم بشينن و اون آقاه سمت پنجره دست راست..

 

حالت سوم حالتي كه يه آقا دست چپ كنار پنجره نشسته باشه و يه خانوم ديگه كنار اين  آقا .. حالا اگه نفر سوم مرد باشه و بخواد وسط راه سوار بشه (حالا هر جا كه باشه)  بايد خانومي كه وسط نشسته وسط اون كوچه يا خيابان يا حتي اتوبان پياده بشه بعد اون آقا سوار بشه تا دو تا مرد كنار هم قرار بگيرند و خانومه كنار پنجره دست راست...

 

اين داستانا هميشه با غرولند بقيه مسافرا و بعضي وختا خود راننده مواجه كه چرا از اول مسيرتونو مشخص نمي كنيد تا اين داستانا پيش بياد..

 

يه نوعه ديگه از اين داستانا تو اتوبوس و مترو هم هس ولي تو يهlevel ديگه مثلا اگه مردي (اشتباها يا بعمد ) سوار كابين يا بخش خانوما سوار بشه همه خانوما قاطي مي كنند كه مرتيكه عوضي انگار حاليش نيس كه ( بحث اين داستان البته تو كلاس شد ديگه كشش نمي دم ..)

 

عجيبه ها نگا كه مي كني ميگي ان همه داستان واسه اينكه يكي مد يكي زن خوب همه فك كنيم مرديم يا همه فك كنيم زنيم كه همه چي راحت تره خوب..

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 و ساعت 3:22 |

امروز تو كافي شاپ با رضا حرفهاي خوبي زديم خوب كه چه عرض كنم ولي بالاخره حرف زديم .انقدر ازاين ور و آن ور گفتيم كه بحث به چيزهاي جالب و عجيب و بي سروته رسيد و اونموقع بود كه فهميديم هي يه چيزايي واسه گفتن داريم. خيلي از اين در و اون در گفتيم .رضا مي گفت وقتي يه دختر پسر با هم حرف مي زنن اولين چيز كشش بقول خودش opposite sexy   كه اولش به نوعي گفتمان غالبه و تا آخرش هم شايد همينجوري بمونه. ولي من گفتم بنظر من آره اين قضيه هست اما بعدش تعديل مي شه و اگر مكالمه جالب باشه بعد از مدتي يادت ميره كه طرف مقابلت پسره يا دختر و بيشتر پيدا كردن نقاط مشترك مهم مي شه تا داستاناي جنسيتي.

 

راستش رضا از من يه 6 7 سالي كوچيكتره و ايده هاش بدكي نيس مي شه روش كار كرد.من داشتم واسه اون توضيح مي دادم كه تو سن بالا داشتن يه رابطه خوب و درس حسابي با جنس مخالف انگار يه جور تكيه گاه و آدمو بالاخره به يه جا بند مي كنه . رضا مي گفت آره البته اينم هس ولي من ترجيح مي دم فرد باشم تا اينكه كسي و تو بازي خودم راه بدم (حالا جالب اين آدم با يكي 3 4 سال دوسته و تازه دوسشم داره).

 

بعد بحث سر اين شد كه اساسا همه اينا از يه داستاني ناشي مي شن به اسم decisionism يا حالا تصميم گيري كه البته وجه فرديت و اراده انساني توش خيلي برجسته است نشات ميگيره و اين مهم كه اين تويي كه بالاخره تصميم ميگيري حالا راجع به كاري كه قراره بكني يا رابطه هات . اين تصميم انگار يه جوري جداي از اون زمينه اجتماعي است و خيلي به خود آدم بستگي داره البته در اين زمينه داستان يه فيلمي و واسه من مثال زد كه خيلي نفهميدم چي بود

 

يه چيز جالب من گفتم، گفتم ولي بالاخره راه سخت زندگي و آدم با يكي بره بهتره تا تنها بالاخره يكي هست باهات. كه رضا گفت كه من ترجيح مي دهم 80 ساله بمونم منظورش اين بود كه آدم فك كنه يه آدم 80 سالس و دغدغه هاي يخ آدم 80 ساله رو داشته باشه بهتره كه هي دنبال يكي باشه و هي فك كنه يارو مي مونه يا مي ره.

 

ديگه چيا گفتيم؟... يكم راجع به اينكه دخترا از چه جور پسرايي خوششون مي آد و پسرا از چه جور دخترايي گفتيم ولي كه در نهايت هردومونم بي خيال شديم ديديم اولا خيلي جلفه دوما بقول دكتر رضايي so what

 

آخرشم من گفتم در نهايت اينكه بنظر من ما خيلي در نهايت نمي فهميم كه چي داريم بهم ميگيم و راجع به چي حرف مي زنيم ولي بعضي جاها انگار يهو يه سري چراغا يهو تو مغزمون روشن مي شه كه اينا انگار همون نقاط مشترك هستند و همينشم ت اين هاگير واگير غنيمته.

+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 و ساعت 23:20 |

 

هورکهایمر یکی از برجسته ترین افراد مکتب فرانکفورت می باشد که در دهه 1930 به طرح مفهوم نظریه انتقادی در مقابل نظریهه سنتی پرداخت هورکهایمر مدعی شد که با فرهنگ جدید در جامعه صنعتی ،امکان کمتری برای رشد آگاهی طبقات کارگر نسبت به منافع خودشان و سپس تمایل به انقلاب وجود دارد.آدورنو نیز دومین جامعه شناس دیدگاه انتقادی است.او منتقد تکنولوژی و دانش تحت عنوان اثبات گرایی بعنوان ایدئولوژی غالب بشریت است او برخلاف مارکس که فرهنگ و ایدئولوزی را دید طبقه مسلط می دانست او مدعی بود که تکنولوزی و وجدان انسانی در شکل دهی فرهنگ عمومی موثر است.(ازاد ارمکی،120:1381-118).

 

اضمحلال آخرین بفایای دوران ماقبل سرمایه داری به همراه تفکیک یا تخصصی شدن تکنیکی و اجتماعی منجر به برروز آشوب فرهنگی شده است . فرهنگ یکسانی را به همه چیز سرایت می دهد.فیلم ،رادیو و مجلات جملگی نظامی را شکل می بخشند. همه اجزای فرهنگ توده ای یکسانند هر شاخه فرهنگ در خود یکدست و همگی نیز با هم یکدست و یکنواختند.طرح های برنامه ریزی شهری که بناست در خدمت تداوم فرد باشد در وافع او را بیش از پیش مطیع قدرت تام سرمایه  داری می کند. سینما و رادیو دیگر نیازی ندارند تا به هنری بودن تطاهر کنند.این رسانه ها خود را صنعت می نامند و مدیران آنان و کسانی که نفعی در این قضیه دارند مایلند صنعت فرهنگ سازی را بصورتی تکنولوژیک توضیح دهند و دیگر از این واقعیت هیچ ذکری به میان نمی آید که پایه گسترش قدرت تکنولوژیک بر جامعه قدرت همان کسانی است که تسلط اقتصادی شان بر جامعه از همه بیشتر است .امروزه عقلانیت تکنیکی همان عقلانیت سلطه است بعنوان مثال وابستگی قدرتمندترین شبکه خصوصی رادیو-تلویزیونی به صنعت برق،یا وابستگی صنعت فیلم سازی به بانک ها نشانگر این است که کل حوزه فرهنگی با اقتصاد در هم تنیده شده اند.

 

رسا نه های تکنیکی نیز به سوی همسانی و یکسانی رانده می شوند.آدمیان در اوقات فراغت خویش هم باید در جهت وحدت تولید حرکت کنندو دیگر برای مصرف کننده چیزی باقی نمانده است تا آنرا طبقه بندی کند (چون بر اساس شماتیسم کانتی ،مکانیسمی سری در روان آدمی نهفته است که داده های بی واسطه را از پیش به شیوه ای تدارک می بیند که بتوان همه آنها را نظام عقل ناب جای داد)،زیرا طبقه بندی از قبل توسط شماتیسم تولید انجام یافته است.

 

صنعت فرهنگ سازی اکنون از طریق کلیت به همه چیز خاتمه داده است.به محض آنکه فیلمی شروع می شود کاملا روشن ایت که چگونه پایان خواهد یافت و چه کسی برنده و مجازات خواهد شد در عرصه موسفی نیز وضع به همین منوال است به مجرد شنیدن نخستین نت های ترانه می توان حدس زد که چه چیز در پیش روست کل و جزا همه چیز شبیه همند.زیرا در هر مورد نه تضادی در کار است و نه پیوندی .

 

هنرمندان بزرگ هیچگاه آنانی نبوده اند که آثارشان سبکی سراپا کامل و ترک نخورده را تجسم می بخشید بلکه کسانی بودند که سبک را به منزله راهی برای سخت و مقاوم ساختن خود دربرابر  بیان آشوی زده ی تجربه رنج بکار گرفتند و به مثابه نوعی حقیقت منفی.حتی موسقی معروف کلاسیکی مثل موتسارت هم گرایش های عینی را در خود نهفته دارند که در برابر سبکی که بدان تجسم بخشیده اند مقاومت می ورزند.بهر حال تقلید نهایتا در صنعت فرهنگ سازی به امری مطلق تبدیل شده است.کلیت صنعت فرهنگ سازی عبارت است از تکرار و اینکه نوآوری های خاص این صنعت در همه موارد چیزی بیش از اصلاح و بهبود بازتولید انبوه نیستند ،امری ذاتی سیستم است.

 

صنعت فرهنگ سازی دائما مصرف کنندگان خود را در مورد آنچه دائما وعده می دهد گول می زند. صنعت فرهنگ سازی تصعید نمی کند سر کوب می کند. صنعت فرهنگ سازی هرزه نگار و جانماز آبکش است.قانون اعلای این صنعت این است که نباید به مشتریان آن چیزی را داد که میلش را دارند مثلا باید آنان  در متن همین محرومیت به ارضا همراه با خنده خویش (در مورد فیلم های خنده دار)بسنده کنند.هرگز نباید خفت مصرف کننده را رها کرد و اجازه داد تا برای لحظه ای دچار این سو ظن شود که مقاومت امکان پذیر است.باید به او نشان داد که همه نیازش توسط صنعت فرهنگ سازی رفع شدنی است. صنعت فرهنگ سازی نه فقط مصرف کنندگان را قانع می سازد که دوز و کلکش همان کامیابی است بلکه علاوه بر آن این نکته را تفهیم می کند که مصرف کننده باید در هر اوضاع و احوالی به آنچه به او عرضه می شود بسنده کند. صنعت فرهنگ سازی فاسد است. صنعت فرهنگ سازی به واسطه گرایش ذاتی اش به برگزیدن لحن گزارش عینی خود را پیش گوی بی چون و چرای نظام حاکم می داند.نانی که صنعت فرهنگ سازی به آدمی عرضه می کند همان سنگ سخت کلیشه است. این فرهنگ شرایطی را مهیا می سازد که تحت آن نفس زیستن این حیات بی نقص جایز شمرده شود.در صنعت فرهنگ سازی فرد نوعی توهم است آنهم نه صرفا به سبب یکدست و استاندارد شدن شیوه تولید وجود او فقط تا زمانی تحمل می شود که شکی در مورد یکسانی کاملش با امر کلی وجود نداشته باشدو فردیت همواره سرشت ترک خورده ی جامعه را در خود بازتولید کرده است.

 

امروزه هنر خود را با وظیفه شناسی مورد تایید قرار می دهد ،استقلال و خود آیینی خویش را نفی می کند وبا افتخار خود را در میان کالای مصرفی جای می دهد.این همه واجد جذابیت نوآوری است.هنر به یکی از گونه های کالا بدل می شود ،پرداخت شده و تطبیق یافته با تولید صنعتی ،قابل فروش و قابل مبادله.امروزه نیز صنعت فرهنگ سازی  آثار هنری را همچون شعارهای سیاسی بسته بندی می کند و آنها را با تخفیف به خورد مردمی بی رغبت می دهد .آثار هنری همچون پارک های به روی لذت و تفریح همگانی گشوده اند. امروزه سرگرمی فقط در غالب نسخه یا کپی تجربه می شود در قالب عکس ها و پوسترهای سینمایی یا آهنگ های پخش شده از رادیو.

 

اکنون به همه چیز فقط از یک جنبه نگریسته می شود :اینکه هر چیز باید برای دستیابی به چیز دیگری مورد استفاده قرار می گیرد ،حال هر قدر هم که آن چیز دیگر گنگ و یا روشن باشد هیچ شی دارای ارزشی ذاتی نیست بلکه فقط تا آن حد ارزشمند است که قابل مبادله باشد.

 

فرهنگ کالایی معما گونه است .فرهنگ چنان کامل تابع قانون مبادله است که دیگر مبادله نمی شود.و چنان کورکورانه در مصرف حل شده است که دیگر نمی تواند مصرف شود از اینرو فرهنگ با تبلیغات تجاری در می آمیزد.انگیزه های فرهنگ به قدر کافی اقتصادی اند.تبلیغات و صنعت فرهنگ سازی به لحاظ تکنیکی و همچنین به لحاظ اقتصادی در هم می آمیزند .در هر دو مورد تجلی امری واحد را می توان در مکانهایی بی شمار مشاهده کد و تکرار مکانیکی یک محصول فرهنگی واحر عملا با تکرار یک شعار تبلیغاتی واحد یکی شده است.

 

امروزه همگان آزادند تا برقصند و کیف کنند اما آزادی انتخاب یک ایدئولوژی که همواره بازتاب جبر و زور اقتصادی است در همه جا چیزی از آیب در نمی آید ،جز آزادی انتخاب آنچه همواره یکسان است.(آدرنو-هورکهایمر،287:2002-209).

 

به ادعای آدرنو و هورکهایمر فرهنگ توده ای نمایانگر شکل تازه ای از کنترل اجتماعی است که بر فناوری تکیه دارد و اوقات فراغت را نیز بصورت نوعی سرگرمی جمعی در می آورد.از نظر آنها فراغت و سرگرمی با وجود اهمیت و معنای ظاهری بعنوان فضاهای رهایی از کار و راههایی برای استراحت در عمل به شیوه موثری در خدمت فرآیندهای سرمایه داری هستند.و کلا کنترل همه گیر و همه جایی تبدیل به منطق سرمایه داری شده نه فقط در محل کار بلکه در زندگی خانوادگی و فراغت(اندی بنت،29:2005-25).

 

 

 

 

 

منابع:

 

آزاد ارمکی،تقی،نظریه های جامعه شناسی ،تهران،نشر سروش،1386،چاپ چهارم

 

آدرنو،تئودور –هورکهایمر،ماکس،دیالکتیک روشنگری قطعات فلسفی مراد فرهادپور و امید مهرگان،گام نو،چاپ سوم

 

بنت،اندی،فرهنگ و زندگی رزومره،لیلا جوافشانی-حسن چاوشیان،تهران،1386،نشر اختران

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت 1:6 |

لویی آلتوسر فیلسوف مارکسیست فرانسوی نقش مهمی در نوسازی فهم ما از مارکسیسم داشته است .

 

به گفته مارکس در یک نظام اجتماعی همزمان با تولید شرایط تولید نیز باید بازتولید شود وگرنه نظام اجتماعی یک سال هم پایدار نخواهد ماند بنابراین هر نظام اجتماعی باید 1.نیروهای مولد-که دستمزد تنها بخش مادی آنرا باز تولید می کند2. روابط تولید موجود را، بازتولید کند.

 

اما او می گوید باز تولید نیروی کار تنها از طریق تحقق شرایط مادی صورت نمی گیرد  و نیروی کار بایستی آمادگی برای به کار گیری در نظام بغرنج فرآیند تولید را داشته باشد و اینکه در نهایت نیروی کارباید در قالب تخصص های گوناگون،بازتولید شود.حال باید دید که این بازتولید تخصص گوناگون در سامانه سرمایه داری چگونه محقق می شود.

 

در این سامانه بر خلاف نظام های اجتماعی قبلی بازتولید بیشتر خارج از پروسه تولید و از طریق نظام آموزشی سرمایه داری صورت می پذیرد.

 

او مسئله زیر بنایی –روبنایی مارکس را از زاویه دیگر بررسی می کند . منظر او منظر نگره بازتولید است و دولت و ایدئولوژی را از منظر این نگره بررسی می کند.او مفهوم قدیمی ساز و برگ دولت را که بعنوان نیروی اجرایی و مداخله گر در امر سرکوب و در خدمت طبقات مسلط در مبارزه طبفاتی بورژوازی است،را دقیقا خود دولت می داند واینکه آنچه بدان ساز و برگ های ایدئولوژیک دولت نام می نهیم مستقیما بصورت نهادهایی منفک  و تخصیصی پدیدار می شود.مثل س.ا.د (ساز و برگ های ایدئولوژیک) دینی ، آموزشی خانواده ،خبری و غیره... که این س.ا.د با ساز و برگ سرکوبگر دولت یکسان نیستند و کلا بصورت ملایم تر عمل می کنند اما در نهایت هم نقش آن این است که شرایط سیاسی بازتولید روابط تولید را که در وهله نهایی روابط بهره کشی و استثمار هستند –محقق کند.

 

آلتوسر بطور کلی در این مقاله سعی در توضیح این دارد که چگونه یک سری از نهاد های اجتماعی به مثابه دستگاههای دولت عمل می کنند و به ترویج ایدئولوژی در جامعه کمک می کنند که این دستگاه در دوره پیشا سرمایه داری کلیسا بوده و در نظام سرمایه داری نظام آموزشی است.

 

بطور مثال او بیان می دارد که در مدرسه علاوه بر آموزش فنون و علوم فواعد رفتار صحیح نیز آموزش  داده می شود.به تعبیر علمی تر باز تولید نیروی کار نه تنها باز تولید تخصص آن است بلکه به موازات آن محتاج به فرمانبری از اصول نظم غالب می باشد.

 

در مورد ایدئولوژی او می گوید که ایدئولوژی تاریخ ندارد و تاریخ ایدئولوژی بیرون از او و تنها در جایی است که تاریخ موجود –یعنی تاریخ افراد ملموس و غیره-وجود دارد.ایدئولوژی ابدی ست.(همان،مرورکلی)

 

آلتوسر بطور کلی به 4 مورد در مورد ایدئولوژی اشاره می کند:1.کارکرد ایدئولوؤی شکل دادن و برساختن سوژه ها و هویت هاست 2.ایدئولوژی به مثابه تجربه زیست شده ،کاذب نیست بدین معنی که ایدئولوژی درست است که آگاهی غلط می دهد ولی بهرحال بر زندگی و روابط اجتماعی ما تاثیر می گذارد و واهی و توهم نیست (این شناخت غلط بر زندگی ما تاثیر می گذارد.3. ایدئولوژی به مثابه شناخت کاذب شرایط واقعی هستی،غلط است بدین معنی که ایدئولوژی شناخت غلطی از از روابط اجتماعی به ما می دهد و سلطه را می پوشاند4. ایدئولوژی به باز تولید شکل بندی های اجتماعی و قدرت کمک می کند زیرا توجیه گر نظام تولید است  اما کار اصلی آن شکل دادن و برساختن سوژه ها و هویت هاست (آلتوسر،1989،مرور کلی).

 

بطور کلی نگرش آلتوسر به ما در درک چگونگی بارتولید جامعه توسط خودش و اینکه نظام سلطه چگونه خود را توجیه می کند ،کمک می کند.

 

منبع:

 

آلتوسر،لوئی،ایددولوژی و ساز و برگ های ایدئولوژیک دولت،روزبه صدر آرا،تهران،نشر چشمه ،1386

 

+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 0:15 |


واژه فرهنگ در لغت نامه یکی از پر کاربردترین اسم های معنی است.مثلا مردم در مورد فرهنگ ملی شان نگرانند و ممکن است هنر های معینی را در این مورد،مانند اپرا،در ذهن داشته باشند.شاید هم بطور کلی تر در مورد شیوه آشپزی شان ،عادات غذا خوردنشان ،دینشان و ورزش هایشان بعنوان فرهنگ فکر کنند. جیو فری هارتمن استاد ادبیات انگلیسی از فرهنگ بعنوان واژه ای فتنه انگیز یاد می کند .فرهنگ در عین اینکه چیز خوبی است چیز خطرناکی هم هست. ویلیامز فرهنگ را یکی از دو سه واژه پیچیده در زبان انگلیسی می داند ودر کتاب فرهنگ و جامعه خود به بررسی چهار معنای مهم این واژه می پردازد:

نوعی وضعیت ویژه ذهن،وضع رشد فکری کل یک جامعه،علوم انسانی و سبک کلی زندگی یک گروه یا یک ملت.

هرچند که در کتاب واژگان کلیدی خود به سه مفهوم آخر می پردازد اما بعد ها در کتاب جامعه شناختی اش،فرهنگ،آنرا با معانی دوم و سوم ذیل امر کلی تر کیب کرده است.که هر سه مورد در نقطه مقابل معنای چهارم و انسان شناختی آن بود.

 

این مفهوم در نخستین معناهایش در انگلیسی و فرانسوی اشاره به میل به رشد طبیعی در حیوانات و گیاهان دارد و بنظر ویلیامز در اوایل قرن شانزدهم بود که که کاربرد انگلیسی این واژه رشد پیدا کرد و در اواسط قرن هفدهم نخستین بار بعنوان اسمی مستقل جهت اشاره با فرآیندی انتزاعی بکار رفت.

 

تعریف های موجود اصطلاح فرهنگ گوناگونند اما اجازه دهید فرهنگ را قلمرو کلی نهادها و مصنوعات و عملکردهایی قامداد کنیم که دنیای نمادین ما را شکل می دهند که بر این اساس این اصطلاح به یک معنی ار معانی آن موارد زیر را شامل می شود:هنر و دین ,علم و ورزش،آموزش و فراغت .اما بطور معمول هیچگاه فعالیت هایی را که معمولا اقتصادی و سیاسی باشند را در بر نمی گیرد.

 

این مضمون مثلا در مارکس تحت عنوان تفکیک بین شیوه تولید و روبنای سیاسی و آگاهی اجتماعی و در مارکی وبر بین طبقه و حزب و منزلت مطرح شده است.بهر صورت منزلت تقریبا جادویی فرهنگ در دوره به اصطلاح منازعات فرهنگی اواخر فرن بیستم در ایالات متحده یعنی جایی که فرهنگ می توانست بطور همزمان هم بر فرهنگ متعالی متداول در سنت آکادمیک و هم بر ضد فرهنگ های قومی و جنسی ،نسلی و جنسیتی جنبش های جدید  دلالت داشته باشد.

 

منازعات فرهنگی فرصت مناسبی برای حرکت از فرهنگ بسوی مطالعات فرهنگی فراهم ساخت که نخستین مرکز این مطالعات در سال 1964 بعنوان واحد پژوهشی فارغ التحصیلی به مدیریت ریچارد هوگارت که در آن زمان استاد ادبیات انگلیسی بود در بیر منگام تاسیس شد.شایان ذکر است که الگوی مطالعات فرهنگی بیرمنگامی واحدی وجود ندارد بلکه کثرت ناگزیری از الگوهای رقیب و اغلب متناقض وجود دارد.بهر صورت مطالعات فرهنگی ذیل چهار معنای اصلی خلاصه می شوند.مطالعاتی بین رشته ای یا فرا رشته ای:نظرات هوگارت،نوعی مداخلا سیاسی در سایر رشته های دانشگاهی:مانند نظرات هال ،رشته ای کاملا  جدید که بر مبنایی کاملا جدید تعریف می شود :یعنی مطالعه فرهنگ عامه و رشته ای جدید که بر مبنای پارادایم نظری جدید تعریف می شود:جایگزینی چاوسر،شکسپیرو وردزورث با کمدی های بتمن ،تلویزیون،فیلم ها و موسقی راک.بهر صورت هر سه بنیانگذاران اصلی این رشته –هوگارت،ای پی تامپسون و ریموند ویلیامز تعهد آشکاری به مطالعه فرهنگ عامه و فرهنگ طبقه کارگر داشتند.اما تلقی های نوتری نیز وجود دارد مثلا تونی بنت از مطالعات فرهنگی بعنوان رشته ای که اساسا به بررسی روابط بین فرهنگ و قدرت می پردازد یاد می کند.

 

برای بحث بیشتر در مورد نظریه فرهنگی لازم است اشاره ای به معنای فرهنگ گرایی که در مقابل مطالبات فایده مندی-بدین معنی که جامعه چیزی جز مجموعه ای از افراد مستقل و متفاوت که تمام مقصود و هدفشان فقط و فقط کسب لذت و فایده است  می باشد نیست و جامعه ای خوب است که در آن این امکان برآورده شود و در آن بازارها تا آخرین حد ممکن آزادانه با هم رثابت کنند و دولت هم فقط به این دلیل وجود دارد که چارچوبی قانونی برای کارکرد آرادانه این بازارها فراهم کند-قرار می گیرد بکنیم.

 

مطالعات فرهنگی دو بسترنظری مجزا دارد:فرهنگ گرایی آنگلو مارکسیستی (آلمانی و بریتانیایی)و مارکسیسم ساختارگرایانه

فرهنگ گرایی آلمانی:که ژرف بین ترین نظریه پردازان فرهنگ گرایی اند و کلا تمایل داشت خاص بودن و منحصر به فرد بودن فرهنگ را بازبان بومی و مفاهیم مربوط به ملیت پیوند بزند و به سه دسته  رمانتیسیسم-که کلا به واکنشی اطلاق می شود که علیه روشنفکری در انواع هنر و فلسفه بود- ،تارخ گرایی –که رخدادهای تاریخی را فقط با مراجعه به زمینه بلاواسط وقوعشان می توان فهم کرد- و هرمنوتیک-که جهت اشاره به آن دسته نظریاتی بکار می رود  که مسئله محوری آنها نحوه تفسیر فهم معناهای مورد نظر دیگران است -تقسیم می شوند.

 

فرهنگ گرایی بریتانیایی :از آرنولد تا لیویس

 

این فرهنگ گرایی مدیون رمانتیسیسم و تاریخ گرایی است تا هرمنوتیک.

 

ماتیو آرنولد

 

تعریف او از فرهنگ شادمانی و مهربانی است ،بهترین گفته ها و اندیشه هاست ،و اساسا بی طرف است.از دید او فرهنگ نیرویی اجتماعی در مقابل تمدن مادی است و این بازماندگان قشر فرهیخته درون هر طبقه هستند که از پیشرفت مداوم فرهنگ بشری محافظت می کنند.دولت نیز چیزی جز نهادی که محصول طبیعی مفهوم فرهنگ است نمی باشد.

 

تی اس الیوت

 

الیوت ،شاعر معروف،مردی فرهیخته و تحت تاثیر فلسفه هگل بود.اونیز مانند آرنولد معتقد بود که یگانه شیوه در ک فرهنگ شیوه ارگانیک و کل گرایانه است.او بر پیوستگی امر ادبی و غیر ادبی تاکید می کند و در جهت تفسیر اسان شناختی تر و امروزی تر نظریه آرنولد را بسط می دهد.او می گوید فرهنگ شیوه زندگی افراد خاصی است که در جایی مشخص در کنار هم زندگی می کنند و فرهنگشان در هنرشان و آداب و رسومشان تجلی م یابد و فقط نخبگان فرهنگی جامعه نیستند که می توانند فرهنگ را درک کنند فرهنگ در تار و پود روزمره گروههای غیر نخبه نیز رسوخ می کند.

 

اف آر لیویس

 

محور فعالیت فکری او کوششی برای طرح ریزی سنت رمان انگلیسی و شعر انگلیسی در چارچوب دقیق ارگانیستی است او نیز مانند الیوت معتثد بود که فرهنگ ادبی و غیر ادبی بطرزی تفکیک ناپذیر بهم گره خورده اند و اینکه سلامت فرهنگی باید مشتمل بر وحدت فرهنگ نخبگان و فرهنگ عامه پسند باشد که البته بیشتر از الیوت بر فرهنگ نخبگان یا فرهنگ اقلیت ارزش می نهاد.و همچنین مانند الیوت معتقد به نوعی نظریه انحطاط فرهنگی بود که ریشه در فرایند صنعتی شدن داشت.او نیز مانند آرنولد و الیوت ،فرهنگی مشترک ،یعنی فرهنگی متعلق به اجتماع ار گانیک پیشا صنعتی و باز تاب مداوم این فرهنگ در میراث زبان انگلیسی را در مفابل نقطه تمدن صنعتی مدرن قرار می دهد.و اینکه نخبگان باید در مقابل جامعه توده ای در حال رشد بسیج شوند.

 

 

فرهنگ گرایی لیویس از حیث فرهنگی نخبه گرایانه و ار حیث سیاسی ارتجاعی بود و با تلثی که گرایش سیاسی مساوات طلبانه از فرهنگ داشت جور در نمی آمد.در این راستا نوع دیگری فرهنگ گرایی بعنوان فرهنگ گرایی چپی بوجود آمدکه سه چهره بر جسته آن ای پی تامپسون،ریچارد هوگارت و ریموند ویلیامر بودند.

 

ای پی تامپسون و ریچارد هوگارت

 

بنظر تامپسون فرهنگ طبقه کارگر انگلستان با صبر و حو صله درخت آزادی را رشد و پرورش داده بود و یا بنظرهوگارت رسانه های چاپی جدید به فرهنگ قدیم طبق کارگر صدمه وارد کرده است.هوگارت نیز مانند لیویس قائل به نظریه احطاط فرهنگی بود اما از دید هوگارت فرهنگ طبقه کارگر بود که باید تمجید می شد نه فرهنگ اقلیت تیز هوش.

ریموند ویلیامز

 

با این همه قدرت تحلیلی فرهنگ گرایی چپی فقط دز آثار ویلیامز بطور کامل نمود پیدا می کند.نوآوری او در زمینه سنت فرهنگ گرایی دروارونه ساختن ارزیابی اجتماعی و فرهنگی بطور کلی بود به گونه ای که هر نوع دستاورد فرهنگی مشخص طبقه کارگر از این پس نه بطور منفی بلکه به طرزی مثبت ارزیابی می شد.ویلیامز اصرار داشت که فرهنگ امری معمولی است و مهم تر از آن اینکه فرهنگ تنها مجموعه ای از آثار فکری و تخیلی نیست بلکه اساسا شیوه کل زندگی است.ویلیامز مفهوم کلیدی ساختار احساس را ابداع می کند ساختار احساس به یک معنا فرهنگ دوره ای است :ثمره زنده و منحصر به فرد تمام عناصر در یک ساخت کلی است.بطور خلاصه ساختار احساس ضد هژمونی است و ویلیامز همواره تاکید می کرد که در فرهنگ زیسته چیزهای بسیار زیادی وجود دارند که نمی توان آنها را به فرهنگ مسلط فروکاست.

 

ماتریالیسم فرهنگی –ایده فرهنگ هم خصلت مادی دارد و هم واقعی –ویلیامزکه در دهه های 1960 و 1970 آغاز شد بسوی الگوهای نظری جدید که قائل به جسم مندی و مادیت اجتناب ناپذیر متون فرهنگ و نهادهای فرهنگی بودند ،حرکت کرد.ماتریاسلیم فرهنگی تاثیر زیادی بر مطالعات فرهنگی و ادبی گذاشت که در اینجا می توان به چند چهره برجسته در نحله ماتریالیسم فرهنگی اشاره کرد:

 

تری ایگلتون

 

در یک کلام او می گفت نتوانسته این نکته را درک کند که ایدئولوژی بورژوایی چگونه ذهنیت طبقه کارگر را شکل می بخشد و بهمین دلیل ساخنار احساس برای نظریه پردازی در باب ایدئولوی نامناسب بود.در اواخر دهه 1970 ایگلتون به زیبایی شناسی والتر بنیامین باز گشته بود.و بطور کل در آثار او طرد آلتوسر گرایی با نوعی علاقه مفرط به پساساختارگرایی و توجه فزاینده به ماتریالسم فرهنگی همراه بود.

 

گفتیم که تاریخ گرایی جدید و ماتریالیسم فرهنگی دو موضع نظری محسوب می شوند که قدر مشترکشان در این است که هر دو فرهنگ را عملی مادی تعبیر می کنند و گرایش هر دو به ربط دادن ادبیات به تاریخ،اعتقاد به تفکیک پذیری متون . زمینه ها و داشتن اعتقاد بر مبنای دیدگاهی که دارای تعهد سیاسی است می باشد.در ضمن تاریخ گرایی جدید را می توان ماتریالسم فرهنگی به زبانی پست مدرن دانست که به تاریخ مند کردن متون و اثر بخشی فدرت از مجرای فرهنگ علافه مند است.

 

حال هنگامی که ماتریالسم فرهنگی و تاریخ گرایی جدید مشغول استفاده از تحلیل های پسا ساختار گرایانه در مطالعات ادبی بودند رویکرد همسنگ آنها بنام مطالعات فرهنگی در بیرمنگام گسترش یافت.

 

استوارت هال

 

در سال 1968 که هوگارت بیر منگام را ترک کرد هال که تحت تاثیر فرهنگ گرایی چپی بود جانشین او شد.او در بیرمنگام سنت غنی پژوهش فرهنگی انتقادی را به یادگار گذاشت.آثار هال به لحاظ موضوع به رسانه های توده ای و نحوه شکل دادن این رسانه ها به افکار عمومی و عملکرد های مخرب خرده فرهنگ های عامیانه که ممکن بود مشروعیت دولت را تعیین کنند بود.هال و همکارانش معتقد بودند مسائل تا آنجا که به ساخت اجتماعی رضایت مربوط می شوند در چارچوب میالعات فرهنگی نه علوم ساسی قرار می گیرند.مثلا در مورد تاچریسم چیزی که آنرا با اشکال قدیمی تر محافظه کاری متمایز می کند شیوه ه های خاصی است که از طریق آنها هژمونی تثبیت و حفظ می گردد بدین معنی که یک رضایت همگانی از طریق پیوند وثیق تاچریسم با عناصر و رگه های اصلی فرهنگ سنتی طبقه کارگر تخقق یافته است(میلنر و براویت ،2002،مروری بر فصل اول و دوم).

 

منبع:

 

میلنر،آندرو و براویت،جف،در آمدی بر نظریه فرهنگی معاصر،جمال محمدی،تهران،ققنوس،1385

+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در سه شنبه یازدهم اسفند 1388 و ساعت 5:26 |

گیدنز در این کتاب سعی در نشان دادن برخی تفاوت های اساسی دوره مدرن با پیشا مدرن دارد و سعی میکند در این کتاب مدرنیت را با توجه به چند تعریف مهم توضیح دهد که به توضیح آنها خواهم پرداخت. مدرنیت به شیوه هایی از زندگی مربوط می شود که از سده هفدهم به بعد در اروپا رواج پیدا کرد و بتدریج نفوذ جهانی پیدا کرد و پیامد های آن ریشه ای تر و جهانیتر شد.تحولات بوجود آمده مربوط به دولت یا ملت خاصی نیست فرآیند ی جهانی اتفاق افتاده و نظم بندی جوامع و فرهنگ ها دگرگون شده است.ما با علت های چندگانه روبرو هستیم و نمی توانیم تحولات جدید را با یک علت تحلیل کنیم.ما با یک وضعیت چند وجهی روبرو هستیم.

 

او می گوید نهادهای مدرنیته ذاتا جهانی اند .مدرنیته ذاتا جهانی بوده .یکی از ویژگی های این مدرنیته ،از جا کندگی disembody است بدین معنی که روابط اجتماعی از زمینه محلی خود جدا شده ودر زمینه های دیگری مجددا شکل گرفته اند.گیدنز از دو نوع مکانیسم از جا کننده یعنی خلق نشانه های نمادین و استقرار نظام های تخصصی اشاره می کند.او برای نشانه نمادین پول را مثال می زند البته نه بعنوان یک وسیله گردش کننده بلکه پولی که به زمان و مکان بصورت یک جریان ارتباط ندارد بلکه دقیقا و سیله ای  است که با ترکیب فوریت و تعویق یا حضور و غیبت ،زمان و مکان را به تعلیق در می آورد.در مورد نظام های تخصصی نیز منظور نظام های انجام دادن کار فنی یا مهارت تخصصی است که حوزه های وسیعی از محیط های مادی و اجتماعی را سازمان می دهند مانند طراحی و ساخت اتومبیل ها ، بزرکراه ها،تقاطع ها که وقتی شخص از خانه اش بیرون می آید با آنها روبروست. گیدنز برای توضیح مدرنیت از کلمه هندی juggernaut به معنی گردونه خردکننده استفاده می کند.یعنی همان ماشین بی فرمانی که قدرت عظیمی دارد و ما انسانها تا حدی می توانیم از آن سواری گیریم ولی هر آن ممکن است از نظارت ما خارج گردد و خودش را متلاشی کند.گردونه بی مهار مدرنیت یکپارچه نیست و نمی توان گفت که راه واحدی را طی می کند.گیدنز چهار نهاد را در شکل گیری مدرنیته دخیل می داند:1.صنعتی شدن :که با وقوع انقلاب صنعتی در بریتانیا جامعه از وضعیت پیشا صنعتی به حالت صنعتی می رسد.2:نظارت surveillance :شکل های پیچیده تر نظارت که بدلیل پیچیده تر شدن جامعه نهادهایی تنظیم شد که بتوانند بر جامعه نظارت داشته باشند.3:دولت ملی nation-state و قدرت نظامی:دولت ملت امری نبود که تا قبل از مدرن وجود داشته باشد .در دوره سنت مردم خود را یه این مقدار در ارتباط با دولت تعریف نمی کردند و حس عمیقی به یک دولت-ملت نداشتند.و دولت هم نظارت عمیقی تا قبل از دوره مدرن بر ملت نداشت .قدرت نظامی هم تغییر زیادی کرده است که بارزترین مثال آن صنعتی شدن جنگ است سده بیستم سده جنگ است.4:سرمایه داری :که بدنبال تولید سود است که مالکیت خصوصی و کار دستمزدی  از ویژگی های آن است.

 

مسئله مهم دیگر در مورد مدرنیت فاصله گیری زمان و مکان است .تا قبل از دوره مدرن شیوه های مختلفی برای محاسبه زمان مثلا تقویم وجود داشت زمان با مکان پیوسته بود و کسی نمی توانست زمان را بدون ارجاع به شاخص های مکانی تعیین کند.پیدایش مدرنیت با تقویت روابط میان دیگران غایب ،بیش از پیش مکان را از محل جدا ساخت.البته جدایی زمان از مکان را نباید بعنوان یک تحول  تک خطی در نظر گرفت بر عکس این جدایی مانند هر یک از روند های تحولی مختصات دیالکتیکی دارد بدین معنی که گسستگی زمان از مکان مبنایی را برای باز ترکیب زمان و مکان در ارتباط با فعالیت اجتماعی فراهم می سازد مثل برنامه زمانبندی شده مسیر حرکت قطار ها که در نگاه نخست فقط یک نمودار زمانی بنظر می آید اما در واقع یک وسیله تنظیم زمانی –مکانی است زیرا هم زمان و هم مکان رسیدن قطار ها را فراهم می کند.

 

ویژگی دیگر درباره مدرنیته reflexivity یا باز اندیشی است بدین معنی که بقول گافمن کنش انسانی جریانی است  که هرگز آرام نمی گیرد و انسان ها با زمینه های کنششان بعنوان عنصر جدا نشدنی عملکردهایشان پیوسته در تماسند. دیگر نمی توان در مورد اعمال پیش بینی انجام داد .عملکردهای اجتماعی پیوسته باز سنجی می شوند و در پرتو اطلاعات تازه درباره خود آنها اصلاح می شوند.

 

گیدنز معتقد است که مدرنیته هنوز تمام نشده است و به مثابه پروژه ناتمام است  .او ویژگی معرفت معاصر مانند شک را جز شرایط پست مدرنیسم نمی داند.چون در صورتی وارد مرحله پسا مدرن می شویم که سیر تحولی اجتماعی ما را بسوی نوع تازه از سامان اجتماعی کشانده باشد.بلکه آنرا نشانه مدرنیته رادیکال یا مدرنیته متاخر تشدید یافته می داند.

 

مفهوم دیگری که گیدنز به توضیح آن می پردازد اعتماد است که در دوره مدرن به پایندی بی چهره که همان اعتماد به نظام های تخصصی است مثل بیمارانی که بدون اطلاع کامل از خطرات بخش های بیمارستان و اتاق عمل به کارکنان پزشکی اعنماد می کنند و پایبندی چهره دار که همان مفهوم بی توجهی مدنی civil inattention  گافمن است که به گفته گیدنز بنیادیترین نوع پایبندی چهره دار است.و یا در مورد اعتماد و امنیت وجودی و یا هویت شخصی که بطور کل با چیزی که در سنت وجود داشته فرق می کند. با ورود مدرنیسم جهان غیر قابل اطمینان بنظر می رسدو مادر یک بی نظمی جهانی قرار گرفته ایم

 

 و در آخر این سوال  مطرح می شود که آیا مدرنیته پدیده ای غربی است وگیدنز در جواب می گوید درست است دولت ملی و نظام سرمایه داری در ویژگی های تاریخ اروپا ریشه دارند و در محیط های فرهنگی دیگر آنقدر به چشم نمی آیند.اما جهانی شدن که از پیامدهای مدرنیته است و چیزی جدای از اشاعه نهاد های غربی در جهان است، باعث پیوند این دو مجموعه با هم در سراسر جهان شده است.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Mojdeh Prgh در سه شنبه پانزدهم دی 1388 و ساعت 9:17 |


Powered By
BLOGFA.COM